برای نمایش صحیح سایت تنظیمات جاوا اسکریپت مرورگر خود را فعال نمایید
سبد خرید
نام محصول
مجموع قیمت
قیمت با تخفیف
تعداد
مبلغ قابل پرداخت : تومان
ثبت سفارش ورود کاربر کاربر جدید
ایجاد حساب کاربری
نام:
نام خانوادگی:
تلفن همراه:
ورودی ها را بررسی نمایید. ثبت نام   گزینه های بیشتر
پیام سیستم
کد فعال سازی حساب کاربری شما به شماره همراه شما و ایمیلتان ارسال شد. برای فعال سازی حساب کاربری کد ارسال شده را در کادر زیر وارد نمایید.
تایید
🔑
ورود با رمز عبور
ورود با پیامک
ایمیل یا موبایل:
رمز عبور:
ورودی ها را بررسی نمایید. فراموش کرده ام
ورود ثبت نام
تکمیل اطلاعات گیرنده
نام:
نام خانوادگی:
کد ملی:
موبایل:
استان :
شهر:
کد پستی:
تلفن ثابت:
آدرس:

انتخاب روش ارسال :ورودی ها را بررسی نمایید.
پیک
سفارش خود را درب منزل تحویل بگیرید. (در مشهد)
25,000 تومان
پست
سفارش خود را در شهر خود تحویل بگیرید.
50,000 تومان
تحویل حضوری
سفارش خود را از درب فروشگاه دریافت کنید.
رایگان

تایید و بررسی
تایید اطلاعات گیرنده و کالا
نام:
کد ملی:
کد پستی:
آدرس:
تلفن ثابت:
موبایل:
کالاهای خریداری شده :
نام محصول
تعداد
مجموع قیمت
قیمت با تخفیف
تومان
تومان
مبلغ قابل پرداخت :  تومان
روش ارسال
روش ارسال:
تایید و پرداخت
🔑
تغییر رمز عبور
رمز عبور قبلی:

رمز عبور جدید:
تکرار رمز عبور جدید:
ورودی ها را بررسی نمایید.
ویرایش مشخصات
نام:
نام خانوادگی:
کد ملی:
تلفن ثابت:
استان:
شهر:
کد پستی:
آدرس:
ثبت ویرایش
مدرسه شجره طیبه میناب سند جنایت آمریکا

مدرسه شجره طیبه میناب سند جنایت آمریکا

من یقین داشتم که آدم مناسبی برای معلم شدن نیستم. 
به خاطر همین هر چقدر مادرم اصرار کرد برو و آزمون استخدامی آموزش و پرورش ثبت نام کن، همه را نشنیده گرفتم. 
معلم بودن، عشق می خواهد. باید دلت برای بچه ها بتپد، باید لحظه ای که پا می گذاری درون کلاس، غم های شخصی ات را بگذاری پشت در. باید هر روز و هر لحظه رشد کنی، تا بچه هایی که زیرِ دست تو تربیت می شوند، قدبلند باشند؛ در همه چیز! در علم، در ایثار، در ایمان، در اخلاق. باید از خودت بگذری. معلم بودن، کار آسانی نیست. 

«فاطمه شهدادی» روزی که تصمیم گرفت معلم تربیت بدنی شود، این را می دانست. 
می دانست باید شبیه بچه ها فکر کند، دنیا را از دید آن ها ببیند تا بتواند برایشان معلمی کند. 
آن روز وقتی بمب ها به سمتِ مدرسه میناب رفتند، فاطمه به تنها چیزی که فکر کرد«بچه هایش» بود! همه ی دانش آموزان مدرسه «بچه هایش» بودند. در یک لحظه هزار فکر از سرش گذشت و یک فکر از همه ی شان قوی تر بود:
«باید بچه هام رو نجات بدم» فاطمه دوید، سوی کلاس. او تنها نبود. 
همکار دیگرش «فریده مختاری» معلم قرآن مدرسه هم می دوید. دو زن، دو معلم، دو عاشق سوی دانش آموزانی دویدند که فریاد می کشیدند، کمک می خواستند و هیچ گناهی نداشتند. 
دختران و پسرانی که فقط می خواستند درس بخوانند! خاک بود، بوی دود و آتش، صدای جیغ می آمد. 
فاطمه دستِ یکی از دخترها را گرفت. فریده پسرکی را در آغوش کشید. نجاتشان دادند؟! کسی نمی داند. فاطمه و فریده زنده نماندند تا مقابل دوربینی بنشینند و از آن روز و از فداکاریشان بگویند. از اینکه چند نفر از بچه هایشان را نجات داده اند. آن ها شهید شدند. 
خواهرِ فاطمه شهدادی می گوید: «خواهرم ارادت عجیبی به رهبر داشت. همیشه می گفت کاش من زودتر از آقا برم. به آرزوش رسید و همراه رهبرش شهید شد.» 
و خانواده ی فریده مختاری از پیدا شدنِ وصیت نامه ی شهیده در روز چهلمش می گویند، از اینکه پیش از شهادت دل از داشته هایش بریده بود. مثلا گوشواره اش را بخشیده بود به مادرش تا با آن به پابوسی امام حسین برود، انگار کن که می دانسته می رود، که ماندنی نیست. 
حالا خانم معلم های مینابی نیستند تا از دانش آموزانشان هدیه بگیرند، البته که مدرسه ای هم نیست و از مدرسه ی شجره طیبه دانش آموز زیادی هم باقی نمانده. اما شهادت «فاطمه شهدادی و فریده مختاری» و ۶۵ معلم دیگر در سراسر ایران سندی ست بر اینکه دشمن می خواست و می خواهد علم و آینده ایران را نابود کند. توانست؟ می تواند؟ چه خیال باطلی!

دیدگاه ها

نام:
ایمیل:
دیدگاه:
ارسال
پاسخ به
ورودی ها را بررسی نمایید.
پیام سیستم

ات سایت نیاز به آپدیت مرورگر شما می باشد.لطفا بعد از آپدیت مرورگرتان دوباره مراجعه نمایید.کاربر عزیز برای استفاده از امکانات سایت نیاز به آپدیت مرورگر شما می باشد.لطفا بعد از آپدیت مرورگرتان دوباره مراجعه نمایید.

🔑
ورود مدیر
نام کاربری :
رمز عبور :
شرح عکس
55 از 55