«فاطمه شهدادی» روزی که تصمیم گرفت معلم تربیت بدنی شود، این را می دانست.
می دانست باید شبیه بچه ها فکر کند، دنیا را از دید آن ها ببیند تا بتواند برایشان معلمی کند.
آن روز وقتی بمب ها به سمتِ مدرسه میناب رفتند، فاطمه به تنها چیزی که فکر کرد«بچه هایش» بود! همه ی دانش آموزان مدرسه «بچه هایش» بودند. در یک لحظه هزار فکر از سرش گذشت و یک فکر از همه ی شان قوی تر بود:
«باید بچه هام رو نجات بدم» فاطمه دوید، سوی کلاس. او تنها نبود.
همکار دیگرش «فریده مختاری» معلم قرآن مدرسه هم می دوید. دو زن، دو معلم، دو عاشق سوی دانش آموزانی دویدند که فریاد می کشیدند، کمک می خواستند و هیچ گناهی نداشتند.
دختران و پسرانی که فقط می خواستند درس بخوانند! خاک بود، بوی دود و آتش، صدای جیغ می آمد.
فاطمه دستِ یکی از دخترها را گرفت. فریده پسرکی را در آغوش کشید. نجاتشان دادند؟! کسی نمی داند. فاطمه و فریده زنده نماندند تا مقابل دوربینی بنشینند و از آن روز و از فداکاریشان بگویند. از اینکه چند نفر از بچه هایشان را نجات داده اند. آن ها شهید شدند.
خواهرِ فاطمه شهدادی می گوید: «خواهرم ارادت عجیبی به رهبر داشت. همیشه می گفت کاش من زودتر از آقا برم. به آرزوش رسید و همراه رهبرش شهید شد.»
و خانواده ی فریده مختاری از پیدا شدنِ وصیت نامه ی شهیده در روز چهلمش می گویند، از اینکه پیش از شهادت دل از داشته هایش بریده بود. مثلا گوشواره اش را بخشیده بود به مادرش تا با آن به پابوسی امام حسین برود، انگار کن که می دانسته می رود، که ماندنی نیست.
حالا خانم معلم های مینابی نیستند تا از دانش آموزانشان هدیه بگیرند، البته که مدرسه ای هم نیست و از مدرسه ی شجره طیبه دانش آموز زیادی هم باقی نمانده. اما شهادت «فاطمه شهدادی و فریده مختاری» و ۶۵ معلم دیگر در سراسر ایران سندی ست بر اینکه دشمن می خواست و می خواهد علم و آینده ایران را نابود کند. توانست؟ می تواند؟ چه خیال باطلی!